تبليغاتX

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers

وبلاگicon
شـــــايـــــان و خاطراتـش

شـــــايـــــان و خاطراتـش
تقدیم به تو که با آمدنت خدا را دیدم و درس زندگی را آموختم...
دوستان شایان
به نام خدای خوب، خدای مهربان

مهمترين اتفاق اين ماه، گذاشتن مهد بود

تو پستهای قبلی سه روز اولش رو نوشته ام....حالا اتفاقات بعدی رو مینویسم

یک هفته سرویس شایان رو خونه مامانم میبرد که راننده میگفت شایان خیلی تو ماشین شیطونی میکنه که من سرویس رو حذف کردم و به جاش سه روز، تمام وقت شایان رو مهد میزارم و دو روز هم پیش مامانم میمونه....اینجوری خیال خودم هم راحتتره

صبحها خودم میبرمش مهد و ماشین رو میزارم جلوی مهد بعد میرم اداره. بابای شایان میره و اون رو از مهد میبره خونه

امروز برای اولین بار پرید بغل مربی اش و من برای اولین بار با خیال راحت به اداره اومدم

هر روز که از مهد میاد با زبون خودش تمام اتفاقات مهد رو تعریف میکنه و من کلی کیف میکنم

 ----------------------------------------------------------------------

آقا رو بردم پیش دکتر تغذیه اش که هم از قدش و هم از وزنش راضی بود

گفتم: خانم دکتر خیلی کم غذا میخوره

گفت: هیچ وقت جلوی خود بچه این حرف رو نزن، چون میفهمه حساس شدی و بازیت میده، اون اندازه خودش میخوره، شما نگران نباشید

 ----------------------------------------------------------------------

یک روز داشتم نخود فرنگی پوست میگرفتم و حسابی خسته شده بودم....شایان هم داشت سی دی نگاه میکرد....اومد طرف من و حسابی به دست من نگاه میکرد

بعد دیدم نخود فرنگیها رو برداشت و شروع کرد به پاک کردن....وای خدای من داشتم از خوشحالی ذوقمرگ میشدم

کلی انرژی گرفتم و من هم تند تند به کارم ادامه دادم جالب بود که تا دونه آخر نخود فرنگیها کمکم کرد. 

 ----------------------------------------------------------------------

وقتی میریم پارک، همه بچه ها میرن سراغ تاب و سرسره این پسر من دنبال گربه و کلاغه...آی حال میکنه که دنبالشون میکنه...کلا پسرم متفاوته

 ----------------------------------------------------------------------

کارتهای تراشه الماس رو باهاش کار می کنم که دوره اولشو با موفقیت به پایان رسونده و میتونه تمام کارتها رو بخونه

 ----------------------------------------------------------------------

یک روز داشتیم با هم میرفتیم بیرون، کرم ضد آفتابشو زدم و بهش گفتم شایان برو کلاهتو بزار، رفت گشت و پیدا نکرد...بعد تو خونه راه میرفت و داد میزد:"کلاه شایان"، "کلاه شایان"..............من از خنده داشتم روده بر میشدم...

یه چیزی هم که برام جالبه اینه که هر چیزی که میخواد در مورد خودش بگه، نمیگه "من"، میگه"شایان".....مثلا "شایان رفت بالا"

 ----------------------------------------------------------------------

امسال نمایشگاه کتاب هم نرفتم، نمیدونم چرا با اینکه عشق کتابم امسال حوصله نمایشگاه رو نداشتم....فقط هر کی میرفت من دستور میدادم برام کتاب بخره

کلید رفتار با کودک دو ساله و سی دی دکتر هلاکویی برای 3 تا 7 سال رو برام خریدن

 ----------------------------------------------------------------------

فصل عوض شده و موقع خرید لباسهای تابستونی....یک روز با شایان رفتم و براش چند دست لباس خریدم و بعد اون با هم رفتیم پارک که شایان بازی کنه....من هم روی نیمکت پارک نشستم و با حودم فکر کردم که من چقدر خوشبختم که تونستم سومین بهار رو با پسرک تجربه کنم و برای سومین بهار و تابستونش لباس بخرم.....شاید خیلی از مادرهای عزیز این فرصت رو نداشتند..... خدایا شکرت 

 ----------------------------------------------------------------------

حالا یه اتفاق خوب هم برای من افتاد که تو وبلاگ شایان میگم..........

به مناسبت روز زن، اداره امون مسابقه پخت کیک و درست کردن ژله برگزار کرد، که من هم ژله خرده شیشه درست کردم و تو مسابقه بخش ژله اول شدم و یک جفت شمعدون سیلور جایزه گرفتم.

 


برچسب‌ها: ماه نوشت 91, خاطرات 91
[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 10:12 ] [ مامان شايان ] [ ]
به نام خدای خوب، خدای مهربان

 

"قند" خون مادر بالاست.

دلش اما هميشه "شور" مي زند براي ما؛

اشک‌هاي مادر, مرواريد شده است در صدف چشمانش؛

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!

دستانش را نوازش مي کنم؛ داستاني دارد دستانش.

قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار،

 تا چشمانم بهشت را نظاره کنند... 

--------------------------------------------

روز مادر را اول از همه به مادر عزیزتر از جانم تبریک می گویم...هیچگاه نخواهم توانست ذره ای، حتی ذره ای از لطف و محبتت رو جبران کنم مادرم....دوستت دارم

همچنین به دوستان خوب وبلاگیم و مادران عزیز، روز مادر را تبریک می گویم....تک تک شماها مادری نمونه هستید که عشق در وجودتان ساری و جاری است.

خداوندا!

بهترین لحظه ها را نصیب مادرم کن...

چرا که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است.

 


برچسب‌ها: روز مادر
[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 8:40 ] [ مامان شايان ] [ ]
به نام خدای خوب، خدای مهربان

اینها هم سومین سری عکسهای آتلیه آقا شایان به مناسبت دو سالگی


برچسب‌ها: عکسهای آتلیه
ادامه مطلب
[ شنبه 1391/02/09 ] [ 12:10 ] [ مامان شايان ] [ ]
به نام خدای خوب، خدای مهربان

بعد از روزها رفتن و گشتن و مهد دیدن، بالاخره مهد خانه فرهنگ نزدیک خونه امون مورد تایید قرار گرفت و از امروز شایان رسما وارد مهد کودک شد.

مهد خوبیه و وابسته به شهرداری....به خاطر همین نظارت زیادی اعمال میشه و همه مربیاش هم تحت نظر شهرداری دوره میرن و تقویمهای آموزشی اشون هم اونها تدوین میکنن، هزینه خیلی مناسبی داره.

شایان رو نیمه وقت ثبت نام کردم که سرویس ساعت ۱۲ شایان رو به خونه مامانم ببره و من برم اونجا تحویلش بگیرم.

روز چهارشنبه هفته قبل یک ساعت آزمایشی شایان رو بردم که چون روز بازی بچه ها بود خیلی خوشش اومد و اصلا گریه نکرد.

امروز نیم ساعتی گریه کرد و من از مونیتور دفتر مهد نگاه میکردم و اشکم میومد...بعد روی تاب نشست و مربی اش صبحانه اشو بهش داد و من به سمت اداره راه افتادم.

تو راه بغض امونم نمیداد...حس خوبی نداشتم

رسیدم اداره و زنگ زدم به مهد گفتند امروز چون هوا خوب بوده بچه ها رو اوردن تو محوطه و دارن با وسایل بازی، بازی میکنن....گفتند اینقدر شایان خوشحاله و میخنده بابا و مامانش رو یادش رفته.

کمی آروم شدم ولی هر وقت یاد شایان میفتم بغض راه گلومو میبنده

استرس موندن شایان تو مهد و گریه امروز صبحش، خیلی حال خوبی برای من نذاشته

با این اوصاف حال شایان از من بهتره و استوارتر از من، اولین قدمهای اجتماعی شدنش رو برداشت.

 

دوباره نوشت:

روز اول:

بابای شایان رفت و از مهد گرفتش....میگفت با چه سرعتی اومد بغل من و سرش رو گذاشت رو شونه من...باباش میگفت من داشت گریه ام میگرفت

رفتم خونه بهش گفتم شایان مهد خوش گذشت؟

شایان: تاب بازی، غذا بزرگ، نی نی بازی

مامان: صبح شایان چه کار کرد؟

شایان: اوهههه اوههه (صدای گریه در اورد)

مامان: شایان دیگه گریه نکنی، برو بغل خاله

شایان: نه، بغل مامان

روز دوم:

اولش گریه کرد و بعد آروم شد....سرویس ساعت ۱۲ اوردش خونه مامانم زنگ که زدم از گریه قیامت کرده بود...فکر میکرد من خونه مامانم هستم...فقط میگفت مامان جون....مامان جون

رفتم خونه اومد بغلم و سرش رو گذاشت رو شونه ام و کلی بوسم کرد و با دستش اروم اروم میزد به پشتم

مامان: شایان مهد خوش گذشت؟ چه کار کردی؟

شایان: نی نی هل، خاله گفت: شایان اشین(یعنی نی نی رو هُل دادم خاله گفت شایان بشین)

مامان: نی نی نازه دیگه هلش نده

شایان: خنده موزیانه

روز سوم:

خودم بردمش مهد، امروز فهمیدم که مهد رو دوست داره ولی جدایی از من اذیتش میکنه

مرتب میگفت:"مهد بغل مامان"

زودتر آروم شد

 


برچسب‌ها: دلنوشته
[ شنبه 1391/02/02 ] [ 11:0 ] [ مامان شايان ] [ ]
به نام خدای خوب، خدای مهربان

کودکی بهترین زمان برای آموختن

 احترام به طبیعت و مهربانی با حیوانات است.


برچسب‌ها: درس زندگی, عکس 91
[ شنبه 1391/01/26 ] [ 11:31 ] [ مامان شايان ] [ ]

درباره وبلاگ

"دنیایم را میدهم برای لبخندت، هراسی نیست! شاد که باشی دنیا دوباره از آن من خواهد شد."

با اين وبلاگ تلاش مي كنم تا خاطرات زندگي شايان را ثبت كنم تا وقتی که خودش بزرگ بشه و بتونه اون ادامه بده.
امکانات وب